تبليغاتX
زندگی - در مورد دلتنگی

زندگی

همیشه تو زندگی به جایی می رسی که می پرسی چرا؟؟؟ اون وقت . . .

در مورد دلتنگی

فکر کنم پست قبلی ام یک توضیحات کوچیکی نیاز داره

حقیقت اینه که زندگی برای همه انسانها  حرکت در جریان یک مسیره و این مسیرصحنه های مختلفی رو پوشش می ده. این که از دلتنگی می نویسم به این معنا نیست که همه زندگی اینجا دلتنگیه نه این طور نیست همون طور که سراسر شادی و راحتی هم نیست. سعی کردم از همه چیز بنویسم پس دلتنگی های من هم جزئی از این همه است.من خوبم و خوشحالم که کلی توصیه های خوب در این مورد گرفتم.

اینجا کسی رو دیدم که بعد از 16 سال زندگی و در اوج موفقیت دلتنگی بهش غالب شده و به  وطنش برگشته (‌البته بعد از یک سال پشیمون شده و برگشته همین جا)

همسایه ای داریم که از یک کشور اروپایی 54 سال قبل به اینجا اومده تعریف کرد که 10 سال پیش فکر کرده که به اینجا تعلق نداره و باید به وطنش برگرده و با کل خانواده ( که بعد از 44 سال خیلی هم بزرگ شده) به کشورش بر می گرده اما دو سال بعد به این نتیجه میرسه که وطنش استرالیا و ملبورنه و باز بر می گرده!

اینها همه مسیر زندگی های مختلفه

ما از روز اول نیومدیم که همیشه بمونیم اومدیم که به نوعی که راه رفتن رو یاد بگیریم.

من ترسی ندارم از این که بگم دلم تنگ شده چون این یک واقعیته و اگر این حس رو نداشتم باید به خودم شک می کردم.

راستی این رو هم بگم اینجا دوستانی رو دیدم که با جدیت می گفتند که خودشون رو اوزی می دونند و دیگه به هیچ قیمتی قصد بازگشت ندارند و هیچ احساس تعلقی نمی کنند اما همین دوستان رو دیدم که در جای خودش دلتنگ شدند و چه بسا بیشتر اسیب دیدند چون یک واقعیت رو مدتها انکار کرده بودند.

درکامنتهای پستهای قبلی دوستی گفته بود که این مشخصات دوره گذاره راستش به نظر من همه زندگی گذاره شاید روزی که همه چیز پایدار بشه من یک قبر بخرم و توش برای همیشه بخوابم.

دوستی که گفته بود که ویزاشون اومده و اگر یک بار دیگه این پست رو بخونه از اومدن منصرف میشه. من حستون رو خیلی خوب می فهمم. ولی این پست رو 10 بار بخون 10 بار روز رفتن و دلتنگی های بعدش رو تجسم کن و بعد برای رفتن تصمیم بگیر.

مسیر زندگی برای هیچ دو نفری یکسان نیست بنابراین راه من یا حس من شاید خیلی برای بقیه مفید نباشه اما این حسها وجود دارند و همه مهاجرها به نوعی این حس رو تجربه می کنند.

یک دوستی هم پرسیده بودند که اگر به گذشته برمی گشتم باز مهاجرت می کردم. راستش جوابم مثبته در کنار تمام دلتنگی ها زندگی باید جریان داشته باشه

خیلی رفتم رو منبر !

امیدوارم که راهی پیدا می شد که ما دلتنگی رو به این نوع تجربه نمی کردیم.

یک داستان کوتاه اما جذاب برای من:

اون ک

فینگیلی که تو پست قبل نوشتم رو یادتون هست. بردیا! امروز مامانش برای ایمیل زده که تو مهد بهشون گفتند توی یک نقاشی تمام کسانی که دوستشون دارید رو بکشید اون هم مامان و بابا و مربی مهد و محیا رو کشیده!

کلی ذوق مرگ شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 13:1  توسط محیا  |