نکات خوب ما
شبیه قضیه مرغ و تخم مرغه ( این مثال اینجا هم به کار میره) داستان فرهنگ و توزیع امکانات رو میگم.
اینجا مغز مقایسه گر ما همه چیز رو با همه انچه که تا به حال تجربه کردیم مقایسه می کنه و توماری از سوالات پیش میاد. برای مثال رانندگی اینجا خیلی منظم و بر اساس قانونه و این زندگی رو خیلی راحت می کنه تا اینجا درسته اما ایا رانندگی خوب و قانونمند جزیی از فرهنگ این مردم شده؟ در این صورت اگر این جریمه های نجومی نبود باز هم داستان به همین صورت بود. تست ماجرا راحته. جاهایی که ملت حس می کنه دوربین نیست یا سر و کله پلیس پیدا نیمشه خلاف کم نیست! پس نباید همه چیز را به گردن فرهنگ و شعور اجتماعی گذاشت. صد البته در این که در صد بالایی از این مردم این سرزمین بدون پلیس و جریمه هم همچنان قوانین رو رعایت می کنند، شکی نیست و این درصد خیلی خیلی بالاتر از گروه مشابه توی کشور ماست.
داستان دیگه رعایت نظم و حق تقدم در وسایل نقلیه عمومیه! پر واضحه که اینجا با احتمال بالایی فضای کافی برای همه هست و اگر هم نباشه اغلب افراد نمی تونند حدس بزنند که ممکنه برای مثال جایی برای نشستن توی قطار بهشون نرسه بنابراین عجله نمی کنند و حتی اگر از این قطار صرفه نظر کنند، در قطار بعدی حتما جایی برای نسشتن خواهند داشت. در مقایسه با متروی تهران که یک لحظه غفلت باعث له شدن زیر دست و پا است و حتی اگر مسافری نباشه ادمها ترجیح میدن کمی سرعت عمل به خرج بدن چون ما معتقدیم ادم از پیشگیری ضرر نمی کنه!
سوال اینجاست که وجود امکانات کافی باعث شده اینجا مردم در این حد متمدنانه رفتار کنند و آیا اگر همین مردم در شرایط کمبود قرار بگیرند، عکس العمل متفاوتی نخواهند داشت؟ اینها مردمی هستند که با یک تعطیلات طولانی مثلا سه روزه فروشگاهها رو در حد غارت خالی می کنند در حالی که اغلب این فروشگاهها روزهای تعطیل هم باز هستند و من نمی فهمم که این احساس قحطی از کجا برای این ادمها به وجود میاد.
در پستهای قبلم از نقاط منفی خودمون خیلی گفتم شاید همیشه منفی نگری نبود، قصه هایی بود که برای خودم نوشتم که درکش کنم اما واقعیت اینه که در کنار تمام این داستانها یک واقعیت خیلی قشنگ وجود داره. منظورم از ادامه ماجرا توهین یا ایراد به نژاد یا قوم خاصی نیست، فقط می خوام بگم که ایرانی ها در چه حد توان فرهنگی درونی دارند:
اگر به محله های چینی نشین، هندی ، عرب یا ترک نشین نگاه کنید در اولین برخورد می تونید تشخیص بدید که اینجا کجاست چون این ملیتها محل رو به شکل و فرم زندگی خودشون در میارند. از فرم مغازه ها گرفته تا برخورد و ظاهر مردم! توی ملبورن در قسمتهایی از کوبرگ باور این که اینجا یک کشور عربی نیست دشواره!
اما ایرانی ها گرچه جمعیت بالایی ندارند اما قشری که کمی جا افتادند بهترین نقطه شهر رو برای زندگی انتخاب می کنند و در رفتار و فرهنگ و برخورد از بهترین اوزی ها بهتر عمل می کنند یا حداقل سعی می کنند که این طور باشند.
باور به بهترین بودن گرچه درست نیست اما مزایایی از این قبیل هم داره که باعث میشه سابقه خیلی خوبی از ملیت ما در بین یک کشور غریبه ایجاد بشه.
ما به خاطر شرایط سختی که درش بزرگ شدیم تجربه های سنگینی تو کوله بارمون داریم. کوله بار توی کوه باعث میشه کوهنورد متعادل باشه. یک جمله خیلی متداول هست که میگه "زندگی خیلی فراز و نشیب داره" امیدوارم کوله های سنگینمون توی راه زندگی خوب کمکمون کنه.
تا کمتر از یک ماه دیگه بعد از یک سال برمیگردیم و مدت کوتاهی رو ایران می مونیم. ما برخلاف خیلی مهاجرها نیومدیم که بمونیم نیومدیم که دل بکنیم ما اومدیم که یاد بگیریم و تجربه کنیم و یک روز که شاید خیلی دور نباشه برگردیم.
دلم برای ذره ذره ایران تنگ شده. توی این مدت سعی کردم تا می تونم واقعگرا باشم تا بتونم منطقی فکر کنم و یاد بگیرم. اینجا از همه احساساتم نوشتم. خیلی از خواننده های خوبم فکر کردند که افسرده شدم یا زیادی شلوغش می کنم اما من فقط یک ادم معمولی هستم که اینجا از همه چیز می نویسم. از تمام افکاری که در ذهنم به عنوان یک مهاجر چرخ میزنه مقایسه ها خوبی ها و اشکالات.
به عنوان یک اعتراف ساده باید بگم الان فکر می کنم که ایران خیلی خیلی ساده می تونه از اینجا بهتر باشه. فقط اگر ما بخوایم و تلاش کنیم که به خودمون فکر کنیم. خودخواه و خودبین نباشیم . کمتر حرف و غر بزنیم و هر روز یک قدم برای اصلاحات برداریم. من کور نیستم و می دونم برای این حرفم جوابهای محکمی هست. اما اشکال فقط و فقط در خود ماست. من در این یک سال اینجا هیچ چیزی جز ادمها ندیدم. ادمهایی که به نوعی بسیار ظریف با ما متفاوتند. مردمی که کوچک ترین کار رو با وسواس پرتاب فضا پیما انجام میدن.
